فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
683
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
طاق ضربى كوچك به شكل مستطيل ، پيوستگى ميان دو لب . القَبُّوط - مُرادف ( الجُندب ) است به معناى ملخ ريز . اين كلمه در زبان متداول رايج است . القَبُول - مص ، پذيرش ، باد صبا ، زن قابله ، روى آوردن تندرستى و نعمت ، زيبائى اندام ، موافقت ، رضايت . القُبُونة - قپاندارى . القَبِيح - ج قِبَاح و قَبْحَى و قَبَاحَى : مرد زشت . القَبِيحَة - ج قِبَاح و قَبَائِح : زن زشت ، - ج قَبائِح : كار بد و زشت . القَبِيصَة - مُرادف ( القَبْصَة ) است . القَبِيعَة - من السيف : شمشيرى كه دستهء آن از نقره يا آهن باشد . قُبَيْل - اسم مصغر ( قَبْل ) است ؛ « جاءَ فُلان قُبَيْلَ الْعَصْرِ » : فلانى نزديك به عصر آمد . القَبِيل - ضامن ، كفيل ، همسر ، جمعى كه از سه نفر بيشتر باشند ، ج قُبُل وَقُبَلَاء ، - مِنَ النسَاء : زن قابله و ماما ج قُبُل ، اطاعت از خدا ؛ « مِنْ قَبِيل ذلك » : از آن جهت . القَبِيلَة - ج قَبَائِل : فرزندانى كه از يك پدر باشند ، سنگى كه بر دهانهء چاه گذارند ، هر پاره اى از پوست ؛ « قَبائِلُ الرَّأْس » : استخوانهاى سر كه به هم پيوستهاند ؛ « قَبائِلُ الطَّيرِ » : انواع پرندگان ؛ « قَبَائِلُ الشَّجَرَة » : شاخههاى درخت . القَتَّ - [ قتّ ] ( ن ) : علوفهء دام ، نوعى دانههاى غذائى ويژهء روستائيان . القَتَات - [ قتّ ] ( ن ) : نام گياهى است كه همان صمغ عربى مىباشد . القَتَاد - ( ن ) : درخت محكمى است كه داراى تيغهائى است بسان سوزن . القُتَار - دود غذا ، بوى بخور و گوشت و استخوان و چوب سوخته . القِتَال - مص ، جنگ ، ستيز ؛ « سَاحَةُ القِتَال » : ميدان جنگ . القَتَام - غُبار سياه رنگ ، گرد و خاك جنگ ، تاريكى ، سياهى . قَتَبَ - - قَتْباً ه : به او غذاى رودهء بريان خورانيد . القِتْب - ج أَقْتَاب : روده اين واژه مذكر است و گاهى كاربُرد مؤنث دارد ، اطراف شكم ، بار و بنه سفر . القَتَب - ج أَقْتَاب : روده ، بار و بنهء مسافرت ، محمل . القِتْبَة - روده . القَتَّة - [ قتّ ] : واحد ( القَتّ ) است به معناى دانهء بيابانى . قَتَّدَ - تَقْتِيدًا [ قتد ] القتادَ : شاخهء گياه گون را كند و خارهاى آن را پاك كرده و به شتر خورانيد . قُتِّدَ - [ قتد ] القَتَادُ : گوشههاى گياه گون با آتش سوخت . القِتْد - ج أَقْتَاد و أَقْتُد و قُتُود : مُرادف ( القَتَدَ ) است . القَتَد - ج أَقْتَاد و أَقْتُد و قُتُود : چوبهء محمل . قَتَرَ - - قَتْراً و قُتُوراً على عياله : در پرداخت نفقه بر خانوادهء خود تنگ گرفت ، - البخورُ اوِ اللَّحْمُ : بوى بخور و يا گوشت بر آمد ، - تِ النَّارُ : آتش دود كرد . قَتِرَ - قَتَراً البخورُ أو اللحمُ : بوى بخور يا گوشت به مشام رسيد ، - تِ النّارُ : آتش دود كرد . قُتِرَ - الرجُلُ : آن مرد براى پرداخت نفقه در مضيقه قرار گرفت . قَتَّرَ - تَقْتِيراً [ قتر ] على عياله : بر خانوادهء خود در پرداخت نفقه تنگ گرفت ، - اللَّحْمُ : بوى گوشت سُرخ كرده برآمد ، - الصياد للأسد : شكارچى در گودالى كه براى شير كنده بود گوشت نهاد تا بوى آن را دريابد ، - الرَّجُلُ : دود و دم مواد غذائى را زياد كرد ، - الْوَحشَ : شكارگر براى شكار جانور وحشى كُرك شتر را دود كرد تا بوى او را درك نكند و نگريزد ، - الشَّيءَ : ميان آن دو چيز را به هم نزديك كرد ، - ما بينَ الأَمْرين : ميان آن دو چيز مقايسه كرد . القُتْر - ج أَقتَار : ناحيه و جهت . ( لغتى است در القُطْر ) . القَتْر - مص ، وسيلهء گذراندن زندگى با روزى كم ، اندازه و مقدار . القِتْر - نوك تيرهاى هدفگير ، نِي كه با آن هدف را مىزنند . القُتُر - ج أَقْتَار : مُرادف ( القُتْر ) است . القُتْرَة - ج قُتَر : سختى زندگى ، حلقهء زره ، خانه اى كه شكارچى براى پنهان كردن خود از ديد شكار مىسازد ، شعلهء گرم آتش ؛ « قتْرةُ البستانِ » : راه آبى كه به باغ وارد شود ؛ « قتْرةُ البابِ » : جاى بستن درب . القِتْرَة - اسم نوع از ( قَتَرَ ) است . قَتَلَ - - قَتْلًا و تَقْتَالًا ه : او را كُشت ؛ « قتله بِاخيه » : به انتقام خون برادرش او را كُشت ، - الخمرةَ : مي را با آب آميخت ، - الجوعَ او البردَ : سختى گرسنگى و يا سرما را تحمّل كرد . قَتَّلَ - تَقْتِيلًا [ قتل ] القومَ : بسيارى از آن قوم را كُشت . القَتْل - مص ، - فى المجاز : زدن سخت ، العَمْدُ : قتل عمدى ، - الخَطأ : قتل غير عمد . قَتَمَ - قَتَامَةً و قُتُوماً : به رنگ تيره در آمد ، - قُتُوماً وجهُه : چهرهء او گرفته شد . القَتْم - مص ، گرد و غُبار . القُتْمَة - رنگى كه در آن تيره گى و سُرخى باشد . القَتَمَة - مُرادف ( القَتَام ) است . القَتُور - مُرادف ( القَاتِر ) است . القَتُول - ج قُتُل : آنكه بسيار كُشنده باشد . ( اين كلمه در مذكر و مؤنّث يكسان به كار مىرود ) . القَتِير - سر ميخهاى زره ، زره ، پيرى يا آغاز پيرى . القَتِيل - ج قَتْلَى و قُتَلَاء و قَتَالَى : مُرادف ( المقتول ) است به معناى كشته شده ( اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان به كار مىرود ) . القُثَّاء - [ قثأ ] ( ن ) : نوعى گياه كه ميوهء آن به شكل خيار است . القِثَّاء - ( ن ) : مُرادف ( القُثّاء ) است .